تبلیغات
copan

۱۰

۱۰

خب، اومدم باز، اما نه با ناز! اینارو از اقا معلم که دلم خیلی خیلی براش تنگ شده، یاد گرفتم، تو علی اباد همه چیز و همه خوبه ن، مشکل و ملالی در بین نیس. گوسفندام خوبن، سر و مور و گنده می خورن و می اشامن. هوا هم که خوبه خوبه.امروز جای شما خالی اما خالی نباشه، یک ابتنی درست و حسابی توی رودخونه خنک بغل کوه کردم، خیلی کیف داشت.

ملا رضا که یادتونه، همون ملا رضای مفت خور ابادی خودمون رو می گم، اون از شهر یک خبرهایی اورده، می گفت شهریها از بی بنزینی می نالند، گویا اقا شاهه، همون شاه ایرانو می گم، ریش داره ها، همونو می گم، دستور داده هم بنزینو کم به مردم بدن و هم گرون، اخه، از سر و صدای ماشین بدش می آد، و سفارش کرده که مردم از الاغ استفاده کنند، هم سالم تره، هم کم مصرف و سر و صدا هم نداره.

خب من هم می خوام نظر خودمو بگم، دیگه، اره راس گفته، الاغ سواری خیلی خوبه، اخه من چندین ساله که الاغ سواری می کنم،ولی الاغ سواری، همین جوری که نیس، مهارت می خواد،چون اگه اولا بلد نباشی از کودوم سمت سوار بشی  و مثلا بخوای از عقب سوار بشی، الاغه مجبوره، با لگد و جفتک، دهنو پوزه ات رو حسابی سرویس کنه،ولی منجر به مرگ نمی شود.

در مورد اینکه الاغسرو صدا ندارد و ترافیک ندارد، اما درست نیست، چون اگر الاغ ناراحت شود، یا مثلا الاغ نر باشد و یک الاغ ماده را ببیند که از روبرو می اید،زود کنترل خود را از دست می دهد و به غیر از اینکه سر و صدا و عر عر  راه می اندازد، امکان رخ دادن اتفاقات ناگور زیاد است.

خب مثل اینکه الاغ ما هم حلال زاده است ، همینکه از الاغ گفتم ، صداش در امد، باشه بابا اومدم، خب من برم ببینم زبانبسته چش، شده شاید تشنه باشه.

فعلارفتم...

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 تیر 1386    | توسط: حسنک چوپان    | طبقه بندی: عمومی،     | نظرات()

۹

۹

آغا، ما بد جوری هنوز مشغول جمع و جور کردن این وبلاگ هستیم، خسته و کوفته از صبح زود روز گذشته، همه کوه و کمرهای اطراف علی اباد را به دنبال گوسفندا بودم، حالا داره بازم صبح می شه و باید گوسفندارو دوباره به چرا ببرم، اما اصلا از خواب خبری نبود.

این اقا معلم هم که تابستونه و رفته شهر، من هم با این سوات دنبیلی خودم،  اصلا نمی دونم چی به چیه یا کی به کیه، اگه اقا معلم اینجا بود!!!!!!!!!! ای ، ای ، حالا همه چیزو ،جور می کرد.

بعضی جاهارو راه انداختم ، اما یه چیز عجیب ، اصلا جور نمی شه، اونم این تکه پایینه قبلا ، اگه وبلاگ من ظاهر می شد، برای طرف بیننده ، خارجکی، نوشته می شد، چوپان، اما حالا این نوشته،  شده کوپان ، یعنی با سی، و یک اچ، غیب شده، همه ش تقصیر امریکاییهای چشم ابی است، فکر کنم اونا این اچ را دزدیده اند، بی خود نیست که این رییس کشورهای ما، همینکه یک سنگ از اسمان پایین می افتد، می گویند کار امریکاییهای چشم ابی است ، حتما یک بدی هایی از انها دیده اند!

خلاصه بگذریم از این حرفها،  یواش یواش برم و گوسفندارا برای چرا بیرون ببرم ، از گشنگی صدایشان در امده، فعلا رفتم کوه، اگه شبکه داشتم از اونجا ادامه می دم...

نوشته شده در تاریخ جمعه 15 تیر 1386    | توسط: حسنک چوپان    | طبقه بندی: عمومی،     | نظرات()

بازگشت دوباره!

خب، این وبلاگ ما هم دجار تحریم محریم شده بود، هر چه سعی می کردم ، خودم هم نمی تونستم،  ببینمش ، اما با راهنمایی اقا معلم و زحمت صاحبان عزیز سایت،  عاقبت موفق شدیم وبلاگ را بازسازی،بازیابی، بازپرداختی و خیلی بازهای دیگه بکنیم، در ضمن از قرار معلوم این امریکاییهای چشم ابی،  این بلا را سر وبلاگ ما و بسیاری از وبلاگ ها اورده بودند، حال من نمی دانم این نظریه درست است یا نه ، اما مدیر سایت اینجوری می گن ، که امریکاییهای چشم ابی، سایت را دچار مشکل کرده بودند ، البته مدیر سایت از سرور و دیتا و سنتر و اینا صحبت می کنن، اما مخ چوپانی ما ، از این کلمات قلمبه سلمبه علمی چیزی حالیش نیس.

به هر حال جای شکر داره که این حسنک چوپان بیچاره که خود من باشم بتونم ، در وبلاگم بنویسم.

فعلا می رم این گوسفندارو یه خورده اب بدم ، تا بعد...

نوشته شده در تاریخ جمعه 15 تیر 1386    | توسط: حسنک چوپان    | طبقه بندی: عمومی،     | نظرات()

۱

شنبه ۰۷ بهمن ۱۳۸۵

۱

سلام !

نام من حسن است ، اما از بچگی ، همه توی ابادی به من حسنک می گفتند و حالا هم همه من را ، حسنک صدا می کنند . من تا کلاس دوی اکابر درس خوندم . روستای ما علی اباد بالا است . کشور من ایران است ،حلی اباد بالا در کشور ایران است . من خودم تا حالا به شهر کشور ایران نرفتهم ،اما اونایی که رفتن میگن ، خیلی خوشه ! خیلی بوزورگه،اخه من تا حالا پایم از علی اباد و مزرعه های ان بیرون نرفته است .

علی اباد بالا نمی دانم چرا بالا می گویند ، جای خوشی است . اب و هوایش خوش است.کوهستانهای سر به فلک کشیده زیادی دارد .من تمام وجب به وجب این کوهستانها را با گوسفندان گشته ام ، راستی ! یادم رفت بگهویم  ، من چوپان ابادی هستم ، ۳۹ سال سن دارم ،یک مادر پیر دارم ، ننه سکینه ،خیلی پیره ،اما مهربانه ، من دوسش دارم ، زن ندارم ،اخه! همه می گویند حسنک خودش زیادیست ، چه برسد به اینکه زن داشته باشد .

من نمی دانم اهالی ابادی منظورشان چیست ،اما هر وقت که عروسی می شود ، من هم قلقلکم می اید ، دوس دارم زن بگیرم ،اما به هر کی می گم ، می خنده ، بعد می گه : تو خودت زیادی هستی ، از هر کس می پرسم یعنی چی؟ هی ، می خندن و می گن یعنی همین!

ننه سکینه می گه : خودم برات زن می گیرم ، ناراعت نشو دختر شاه را برات می گیرم ، ننه سکینه می گه : دختر شاه خیلی خوشگله ، اگه رفتم خواستگاری و اوردیمش ابادی همه دخترای ابادی از ناراحتی دق می کنن ، اخه خیلی خوشگله ، من گاهی ناراحت می شم و می گم اونو نمی خوام ، چون نمی خواهم ، دخترای ابادی دق کنند .

حالا کوه هستم که دارم می نویسم ، اقا معلم عنتر نت به من یاد داد ، اقا معلم ادم خوبی است ، او گفت تو وقتی کوه هستی و گوسفندا چرا می کنند می توانی ، در عنتر نت بنویسی ،انچه دل تنگت بخواهد می توانی بنویسی ، مردم هم می خوانند ، من نمی دانم منظور اقا معلم از اینکه مردم نوشته های من را می خوانند چیست ، چون من خودم حالا در عنتر نت می نویسم ، اینجا هم مردم نمی بینم ، هر جا را نگاه می کنم کسی نیست ، همه ش کوهه ، گوسفندام هستن ،اها ! این یکی رو بر گردونم داره می ره به طرف گندم مردم ، بعد صاحبش دعوام می کنه حالا بر می گردم ...

نوشته شده در شنبه ۰۷ بهمن ۱۳۸۵ و ساعت 00:48 توسط : حسنک چوپان
ویرایش شده در یكشنبه ۰۸ بهمن ۱۳۸۵ و ساعت 19:30

|+| نظر ها ( )


نوشته شده در تاریخ جمعه 15 تیر 1386    | توسط: حسنک چوپان    | طبقه بندی: عمومی،     | نظرات()

۲

شنبه ۰۷ بهمن ۱۳۸۵

۲

ببقشید !  اومدم ، رفتم اون گوسفند شلوقه رو باز گردوندم . اخه! هی ، دوس داره بره گندم بخوره، مزرعه گندمه هم ، مال اهالی ابادیست ، بعدا اگر بفهمند ، با من دعوا می کنن .

راستی! وقتی رفتم تپه رو به ابادی که گوسفنده رو بر گردونم ، اقا معلم ابادی را دیدم داشت می اومد اینجا ، تا چند دقیقه دیگر می رسد .

اقا معلم ادم خیلی خوبیه ،خیلی دوستش دارم ،اخه ، تو ابادی ، فقط ننه سکینه و اقا معلم ، به من احترام می گذارند ، اقا معلم از شهر امده ،از شهر ایران ، او به من خیلی چیزها یاد داده ، هر وقت بی کار می شود ، میاد کوه پیش من ، می گه حسن جان ! برام نی بزن ! راستی ، من نی خوب می زنم ، هر وقت دلم می گیره ، نی می زنم ، خوشحالم می کند ، من را به سرزمینهای دور دور می برد ، نمی دانم انجاها کجاست ، اما فقط این را می دانم که انجا ها خیلی زیباست ،انجا ها من حسنک چوپان نیستم ، بلکه احساس می کنم ، من هم مانند انسانهای دیگر هستم ، من هم خونه دارم ، زن دارم ، بچه دارم ، می توانم شهر بروم و ... اها ! اقا معلم اومد . سلام اقا معلم . - سلام حسن جان .

- می بینم سخت مشغول نوشتن هستی ، افرین !

- چکار کنم اقا معلم ،دست شما هم درد نکند که من را با عنتر نت اشنا کردی .

- خواهش می کنم ، حسن جان ! عنتر نت نه حسن جان ! اینترنت .

- اها ! بله ، ببقشید ، اینترنت

-  بده ببینم ! در وبلاگت چی نوشتی ؟

- چرا می خندی اقا معلم ؟

- خیلی خوب نوشتی .

- راست می گی ؟!

- باور کن ، راست می گم ، اینجاروو ، سلام هم نوشته

- نباید می نوشتم؟

- البته در وبلاگ بالای هر نوشته نمی نویسند ، اما چون اولین نوشته تو بوده فکر کنم ، کار خوبی کردی بالاش سلام نوشتی

- خب حالا اینجوریش کردم دیگه ،راستی اقا معلم ! منظور شما از اینکه گفتید : وقتی من چیزی را اینجا می نویسم ، مردم هم می ایند و نوشته من را می خوانند چی بود ؟! اخه ،من از صبح دارم فکر می کنم ، اینجا بغیر از کوه و گوسفندان کسی نیست ، حالا هم که شما اومدید .

- حسن جان اینترنت یک دنیای مجازی است

- کجاست ؟!

- چی کجاست ؟

- این دنیایی که شما می گید

- خب همینجاست دیگه

- اخه کسی نیست ، اینجا !

- چرا هست اجازه بده ، موش رو بده به من !

- موش؟! کودوم موش؟!

- خب همین موشی که دستته دیگه.

- اها ماسماسکو می گی

- خودت براش اسم گذاشتی؟!

- خب شما می گید موش ،من هم می گم ماسماسک .

- خب، حالا هر چی دوس داری اسمشو بذار ، اها اینجا ، بذار برم گوگله ،حالا حسن می زنم ، ببینم به اسم حسن ،وبلاگی پیدا می کنیم ، اها پیدا کردم  ،( ملا حسنی در کانادا) .

- این دیگه کییه ؟!

- نمی شناسیش ؟!

- نه

- این وبلاگ ملا حسنی در کاناداست ،اسمش حسنه ، مثل تو .

- ولی من حسنک چوپان هستم ، از علی اباد بالا ، اما این ملاست و در کانادا ، راستی اقا معلم ! می گم ، شما گفتی اینم اسمش حسنه ، همین ملا حسنی رو می گم ، سوادش هم به اندازه من است ، یعنی تا کلاس دوی اکابر ، درس خونده .

- حسن جان ! من نمی دانم چقدر درس خونده ، همینقدر می دونم  که ملاست و در کاناداست .

- اقا معلم ! کانادا ، به علی اباد ما نزدیکه ؟

- اوووووووووووو ، نه ، کانادا خیلی دوره ، اون وره آبه .

- اون وره همین اب بغل ابادی خودمون ؟

- نه ، اون ابهای بزرگ ، دریاها

- اقا معلم ! این عسک خود ملا حسنیه که خوابیده ، یک پتو هم انداخته رو خودش ؟

- بزار ببینم ، چی نوشته ؟! بله ! کی صدا کرد منو ؟ کی صدا کرد ؟قسمت اول ، دیشب خسته و کوفته به خانه بر گشتم . اخه جلسه .... واسا ، واسا ،  ببینم ؟!

- چی شد اقا معلم ؟!

- من این عکس را می شناسم ، این محمود احمدی نژاده .

- اون دیگه کییه ؟! شما که گفتید ،این وبلاگ ملا حسنیه !

اره ، این وبلاگ ملا حسنیه ، اما از زبان احمدی نژاد نوشته .

- احمدی نژاد کییه ؟!

- همان بهتر که همچنان که نمی شناسیش ، نشناسیش .

- چرا ؟

- اخه ...

- اخه چی ؟!

- اخه ، ادم خوبی نیست ، رییس جمهور ایران است .

- پس شاه همینه ؟!

- کودوم شاه؟!

- شاه ایران ،ننه سکینه ،هی میگه دختر شاه ایران رو برات می گیرم

- ننه سکینه می خواد دختر اینو برات بگیره؟!

- اگر شاه است ؟! اره

- نه ،این شاه نیست .

- پس چکاره است ؟

- رییس جمهوره.

- پس همون شاه می شه .

-  نه با شاه فرق داره ، بیست و هفت سال پیش ایران شاه داشت ، حالا ایران شاه نداره .

- حسن جان ! چرا گریه می کنی ؟ ناراحت شدی؟

- اره ،اخه ،فکر می کردم ، ننه سکینه ،هیچوقت به من دروغ نمی گه ، اما حالا می بینم که اون هم ، به من دروغ گفته ، چون می گفت : دختر شاه را برات می گیرم ، اما شما می گید ، ایران بیست و هفت ساله شاه نداره .

- من فکر نمی کنم ننه سکینه دروغ گفته باشد ، شاید منظور او یک شاه دیگر ، در سرزمین دیگری باشد .

- نمی دانم ،اما اگر رفتم خونه ازش می پرسم .

- حالا ، بذار ببینم این ملا حسنی چی نوشته ، بله .

- چی نوشته ؟

- هیچی داره رییس جمهورو مسخره می کنه .

- مگر رییس جمهور ، رییس همه مردم نیست ؟

- طبق قانون چرا !

- پس چرا این ملاهه ، داره مسخره اش می کنه ؟

-اخه ، این رییس جمهور ، خیلی بی سواد و ابتدایی فکر و عمل می کند.

- چرا؟

- نمی دونم ،هر روز ، کارهای عجیب و غریبی می کنه ، سخنان عجیب می گه .

- مگر سواد نداره ؟

- فکر نکنم .

- یعنی او هم مثل من ، تا کلاس دو اکابر خونده است؟

- البته می گویند دکتر است.

- دکتر ؟ من دکترها از دکترها خیلی تعریف شنیده ام  ، خیلی سواد دارند ، دکترها از ملاها با سواد تر هستند ، اخه من می دانم ، همین ملا رضای مسجد ابادی خودمان ، اصلا سواد ندارد ، باور کن من دو کلاس اکابر سواد دارم ، از او بیشتر می فهمم ، همیشه هم از خودش تعریف می کند و چاخان پاخان می کند و می گوید من عالم دوازده علوم هستم ، ولی می دانم دروغ می گوید ، شب و روز فکر و چشمش دنبال زن مردم است ، با حقه بازی هم ، مردم را موعظه می کند ، این ملا حسنی را من ندیده ام  ، اما چون ملا است می دانم از یک دکتر بیشتر نمی داند ،از همه مهمتر رفته اون ور اب ، خدا می داند با ان زبان چرب و نرمش ، چه بلایی بر سر زنهای فرنگستان بیچاره اورده است .

- حسن جان! تو راست می گویی ، ملا رضای خودمان ادم خوبی نیست و نیت خوبی هم ندارد ، ملا حسنی هم ملا است ،اما من می دانم که ملا حسنی کانادایی با ملا رضا فرق دارد . تو گول لقب دکتر را خوردی ،ولی عزیز من این یک لقب است که به این اقا داده اند باور کن تو از او بیشتر می فهمی .

- اینجا رو ! اینجارو ، اقا معلم ! اینجا رو نگا کن !

- کجا؟

- نگاه کن اقامعلم ! اینجارو  ،  نگفتم این ملا حسنی ، خدا می داند در ان فرنگستان چه بلایی سر زنهای بیچاره فرنگی اورده  ، عکس پستون زنای فرنگی رو تو وبلاگش زده

ای داد بیداد ! گوسفندام ! بازم به گندما حمله کردند ، ببقشید اقا معلم ! زود بر می گردم ...

نوشته شده در شنبه ۰۷ بهمن ۱۳۸۵ و ساعت 03:32 توسط : حسنک چوپان
ویرایش شده در یكشنبه ۰۸ بهمن ۱۳۸۵ و ساعت 19:34

|+| نظر ها ( )


نوشته شده در تاریخ جمعه 15 تیر 1386    | توسط: حسنک چوپان    | طبقه بندی: عمومی،     | نظرات()

۳

۳

اومدم، قول چوپانیست دیگه، چوپان وقتی که میگه ، میام ، میاد ، ولی اومدنش ، گاهی چند دقیقه ، چند ساعت ، چند روز  ، چند هفته و یاچند ماه ممکن است طول بکشد ، ولی مهم اینست که بالاخره میاد.

حالا که می نویسم یک روز دیگر است ، اما نوشته قبلیم مال دیروز بود که به همراه اقا معلم نوشتم .

امروز تنها هستم ، البته تنهای تنها نیستم ، گوسفندام هم هستند ،الاغم هم هست ، اونو زیر اون درخت بزرگه بسته ام ،تا هم استراحت کند ، هم بخورد و بیاشامد .حیوان خوب و زحمت کشی است ، خیلی دوسش دارم ، اخه،مسیرهای دور را به کمک او می رم و میام .هر جا که کار او تمام میشه سعی می کنم ،در زیر سایه قشنگ درختی ، به همراه شرایط خوردن و نوشیدن ، مکان خوبی براش فراهم کنم . حالا زیر سایه درخته داره کیف می کنه ، دور و برش پر از خوردنی های رنگارنگه ،وقتی تشنه میشه از چشمه زیر درخت که کوزه ماست خودم هم ، برای سرد شدن اونجاست اب می خوره .

گوسفندا هم روبراه هستند و دارن کیف می کنند ،اخه علی اباد ما مراتع زیادی برای چرا داره .امروز هم که هوا خیلی خوبه و خورشید خانوم هم داره به ما لبخند می زنه .

دیروز اقا معلم گفت که خیلی مواظب نوشته هام باشم و چیزهایی ننویسم که حکومت ناراحت بشه ،اخه اقا معلم میگه من زندگی خوبی دارم و خوشبخت هستم ، در دامان این طبیعت زیبا ، اما اگر چیزی بنویسم که حکومت دوس نداشته باشد میان ، منو می گیرن و منو به زندان می اندازن .

من تا حالا زندان نرفتم اما اقا معلم ، چند بار رفته وقتی که از انجا برام تعریف می کرد خیلی ترسیدم . اقا معلم می گفت در زندان کسانی هستند که به انها بازجو و شکنجه گر میگویند ،اینها وقتی کسی را می گیرند ، او را خیلی می زنند و به زور او را انجا نگه می دارند .

اقا معلم خیلی چیزهای دیگه گفت ولی گفت ننویسم ،چون منو می گیرن و من مجبور می شوم ، بگویم اقا معلم اینها را به من یاد داده است و ان وقت او را هم می گیرند و او هم باید بگوید چه کسی این حرفها را به او یاد داده است و بعد ، هی ، گرفتن و گرفتن ، ادامه پیدا می کنه .

من به اقا معلم قول داده ام که خیلی چیزها حتی اگر واقعیت باشند را هم ننویسم ،ولی نمی دانم اگر در مورد خرم و گوسفندام هم حرف بزنم بد است ؟! یا نه ؟! که باید شب برم پیش اقا معلم و نوشته ام را به او نشان بدهم اگر دید ، این نوشته ها خطری ندارند انوقت ، در عنتر نت ، ببقشید ، اینترنت چاپ می کنم .

علی اباد روستای زیبایی است ، اینجا همیشه بهار است ،همیشه هوا خوب است ، مردم اینجا خیلی خوب و مهربان هستند ، همه با هم دوست و رفیق و قومو خویش هستند ، همه شاد شاد هستند .

اینجا کسی با کسی دشمن نیست ، کسی با کسی دعوا نمی کند ، کسی نمی خواهد که مال و ثروت دیگری را تصاحب کند ،یعنی کسی چشمش در پی مال و یا ناموس دیگری نیست .

فقط گاهی مواقع ، این ملا رضا ، ملای ابادی ، مشکلاتی در ابادی درست می کند ، البته ملا رضا همیشه می گوید که او خوبی مردم را می خواهد و دوست دارد به مردم کمک کند ، اما در عمل کارهایی می کند که گاهی مردم را با هم دشمن می کند ، ملا رضا گرچه می گوید که می خواهد به مردم نیکی برساند ، اما گفته هایش وقتی که به عمل نزدیک می گردند ، مردم را به چند دسته تقسیم می کند و گاهی مردم که فکر می کنند ، می بینند گفته های ملا رضا که او خودش به این گفته ها ، موعظه می گوید ، باعث این مشکلات شده است .

مردم بارها تصمیم گرفته اند که ملا رضا را از ابادی بیرون بیاندازند ، اما هر بار دلشان به حالش سوخته است و این کار را نکرده اند ،اخه ، ملا رضا هیچ کاری بلد نیست و فقط بلد است حرف بزند و وقتی که مردم او را از ابادی بیرون کنند ، او نمی تواند شکم خود و زن و بچه اش را سیر کند .

ملا رضا از اقا معلم و مدرسه خیلی بدش می اید ، همیشه در مسجد به مردم می گوید که این پسر شهریه ، بچه های انها را از راه بدر می کند و اصرار دارد که مردم بچه هایشان را به مدرسه نفرستند ، اما مردم تا حالا به حرفهای ملا رضا گوش نداده اند و بچه ها ، هر روز صبح زود تا غروب در مدرسه پیش اقا معلم هستند و سواد یاد می گیرند .

ملا رضا که می بیند مردم به حرفهایش گوش نمی دهند ، به مردم فشار اورده است که لا اقل اگر پسرها را به مدرسه می فرستند ، دخترها را نفرستند ، چون او می گوید گناه دارد دخترها و پسرها در یک جا باشند و او می گوید این شرعی نیست .ملا رضا می گوید دخترها باید پیش او بروند و او به انها درس بدهد ، اما مردم تا حالا این گفته های او را عملی نکرده اند .

اقا معلم می گفت که من در مورد ملا رضا هم ننویسم ، چون او می گوید ملا رضا نوشته هایم را به حکومت نشان می دهد و انها من را می گیرند . اما من وقتی که چیزهای بد را می بینم ، باید بنویسم و فکر می کنم شاه ایران هم که دیروز عکسی از او را با اقا معلم در وبلاگ ملا حسنی  دیدیم که خوابیده بود ، می داند که من راست می گویم ، چون همه اهل ابادی هم می دانند ، ملا رضا ادم بدی است و دلشان به حالش می سوزد که او را در ابادی نگه داشته اند و به او پول می دهند .

ملا رضا به غیر از پول ، گندم و گاو و گوسفند و مرغ و خروس هم ، از اهالی ابادی می گیرد او می گوید ، خدا گفته است .

مردم از خدا می ترسند و مجبور هستند از ترس خدا ، هر چیز را  که او می گوید به او بدهند .

خب  دیگه ، یواش یواش ، باید گوسفندا رو جمع کنم ، دیر شد ، تا به ابادی برسیم شب می شه ، اخه ،امروز از ابادی خیلی دور شدیم ، به همین دلیل بود ، امروز اقا معلم ، نیامد سری به من بزند ، ولی من شب می روم پیشش و باید نوشته های من را خوب نگاه کند ، ببیند اگر چیزی نوشته ام که امکان داشته باشد ، حکومت من را بگیرد ، او خودش سواد دارد و حذفش می کند . پس ، من فعلا ، رفتم ، با اجازه ....

نوشته شده در شنبه ۰۷ بهمن ۱۳۸۵ و ساعت 22:18 توسط : حسنک چوپان
ویرایش شده در یكشنبه ۰۸ بهمن ۱۳۸۵ و ساعت 19:36

نوشته شده در تاریخ جمعه 15 تیر 1386    | توسط: حسنک چوپان    | طبقه بندی: عمومی،     | نظرات()

۴

 ۴

دیشب  شام خورده ، نخورده ، با عجله خودم را به منزل اقا معلم رساندم . منزل اقا معلم ، توی مدرسه ابادیست ، مدرسه ابادی هم ، روی تپه مشرف به ابادیست ، سفید سفیده ، ساختمانش رو میگم سفیده ،از دور برق می زنه .

اقا معلم طبق معمول سرش تو کتاباش بود . اقا معلم خیلی کتاب داره ، کتابهای گنده گنده ، نمی دونم ، چه جوری اونارو می خونه ! سرش هم خیلی کم موست ، خودش میگه سرش طاس شده ، از بس که مطالعه کرده . اقا معلم دوس نداره همه چیزهایی را که بلده به مردم بگه ، اما همه چیز رو به من میگه ، خودش میگه ، من ادم ساده ایی هستم و از کسی بغض و کینه به دل ندارم . اقا معلم میگه ، کاش وقت داشت ، خیلی چیزها به من یاد می داد ، اما با این حال او همیشه چیزهای خوب خوب به من یاد می دهد .

- امروز مثل اینکه خیلی از ابادی دور شده بودی ؟

- بله ،اقا معلم ،امروز رفتم اون دور دورا .

- چیزی هم نوشتی؟

- بله اقا معلم ، نوشتم ، دوس دارم نوشته هام رو نگاه کنی ، ببینی اگر جایی خطر داشته باشد که منو بگیرن حذف کنی ، اخه دوس ندارم از دامن این طبیعت زیبا ، به اون زندانایی برم که شما برام تعریف کرده ایی.

- بله ، حسن جان ، ازادی ، نعمت بزرگی است ، باید خیلی مواظب باشی .

اقا معلم ، نوشته هایم را کنترل کرد و قسمتهایی از نوشته هایم را حذف کرد . او گفت قشنگ نوشته ام و واقعی ، دوس ندارشت ، حتی یک نقطه را حذف کند ،اما گفت : می دانم که برایت مشکل ساز می شود . اقامعلم گفت اون جا هایی رو که حذف کرده را در وبلاگم اسم نبرم و هیچ اشاره ایی هم به انها نکنم .اخه او گفت این هم برایم جرم می شود.

با خودم فکر کردم ، این عنتر نت ، ببقشید ، اینترنت هم عجب ،سخت است ، ها ، ادم نمی تونه حرف دلش را بزند ، باید بری و کسی مثل اقا معلم که خودش زندان دیده است ، رو پیدا کنی ، نوشته هایت را و در اصل حرف دلت را کنترل کند . خیلی سخته ،ها .

اخه من در دامان این طبیعت زیبا یاد گرفته ام که انچه در دلم است را بگویم ، مثلا اگر گوسفندی از گوسفندام ، کار خلافی انجام بدهد ، مثلا به گندم مردم حمله ور بشود ، زود بهش تذکر می دهم و حالیش می کنم که کاری که انجام داده است ،خلاف است و تجاوز به حق دیگران است و حق ندارد از این کارها بکند ، کسی هم نمی اید ، به خاطر این تذکر ما را بگیرد ، یا به زندان بیاندازد.

بی خیال بابا ولش کن . امروز هم هوا،خیلی خوبه ،امروز ، الاغم مریض بود . دلم نیومد ،از خونه بیارمش بیرون . وسایلم را بر دوش ، انداختم و پیاده اومدم . زبان بسته گناه داره بذار یک خورده استراحت کنه .

چند مرد غریبه ، از دور دارن میان . مجبورم ، فعلا بار و بندیل اینترنت رو جمع کنم ، تا بعد ، فعلا با اجازه.....

نوشته شده در یكشنبه ۰۸ بهمن ۱۳۸۵ و ساعت 19:24 توسط : حسنک چوپان
ویرایش شده در یكشنبه ۰۸ بهمن ۱۳۸۵ و ساعت 19:37

|+| نظر ها ( )


نوشته شده در تاریخ جمعه 15 تیر 1386    | توسط: حسنک چوپان    | طبقه بندی: عمومی،     | نظرات()

دوشنبه ۰۹ بهمن ۱۳۸۵

 

۵

دیروز چند غریبه از دور می امدند ،مجبور شدم بار و بندیل ، اینترنت رو جمع کنم . اخه ، به قول اقا معلم ، شاید من اولین چوپانی باشم که در حین چراندن گوسفندا ، از اینترنت استفاده می کنم و این شاید برای بعضی ها عجیب و یا شاید باز به گفته اقا معلم ، برای حکومتی ها یک جور دیگر تعبیر شود . اقا معلم می گوید استفاده از خیلی چیزها در مملکت ما جرم محسوب می شود . البته او باز اضافه کرد که اگر پسر خوبی باشم و فقط از خودم و گوسفندام و اتفاقات ابادی بنویسم مشکلی نیست.

 

بگذریم ، امروز به یک چراگاه خیلی قشنگ امده ام، پایین چراگاه یک رودخانه خیلی قشنگ و بزرگ با ابی زلال و خنک ، در این وسط روز گرم علی اباد ما وجود داره . رودخانه ،خیلی بزرگه ، ها ، ماهی های قشنگ و خوشمزه ایی هم داره . جاتون خالی ، خالی نباشه . دام ماهیگیری رو پهن کرده ام و عصر می خواهم ان را جمع کنم ، می خواهم یک کباب ماهی حسابی ، راه بیاندازم . راستی می خوام بگم من ماهی رو چه جوری کباب می کنم . البته شاید با کباب کردن  شهری ها فرق داشته باشد .

 

بعد از اینکه ماهی ها رو از دام کندم ، جلوی افتاب می زارم تا بمیرند ، گر چه گناه داره و بارها هم از ملا رضای ابادی پرسیده ام که من این کار رو می کنم ، گناه نداره ؟! ملا رضا گفته ، گناه نداره ،حالا اگر هم گناه داشته باشد ، گناهش به گردن او ،چون خودش گفته.  تازه ملا رضا می گوید ، بعضی ادما را هم  می توانیم جلوی افتاب بزاریم تا بمیرند و درس عبرت دیگران بشوند . البته اقا معلم با این گفته اخری ملا رضا موافق نیست ، بلکه اقا معلم می گوید ما در هیچ شرایطی حق نداریم جان انسان دیگری را بگیریم ، ولی او هم می گوید ، ماهی گناه نداره .

 

حال بگذریم ، بعد از اینکه ماهی ها مردند قشنگ ، تمیزشان می کنم و هر ماهی را در یک زرورق که اقا معلم از شهر برام اورده ، می پیچم و در اتش می اندازم ، بعد از پنج دقیقه اماده خوردن هستند .

 

دستور پخت خیلی ساده و با مزه ایی است . نوش جان .

 

خب یواش یواش باید برم  ، می خوام برم و توره رو جمع کنم ،ببینم امروز سهم ما از این دنیا چقدر است . با اجازه ....

نوشته شده در دوشنبه ۰۹ بهمن ۱۳۸۵ و ساعت 23:22 توسط : حسنک چوپان

|+| نظر ها ( )


نوشته شده در تاریخ جمعه 15 تیر 1386    | توسط: حسنک چوپان    | طبقه بندی: عمومی،     | نظرات()

۶

شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۵
۶

به به !

عجب جوان خوش قد و قامتی ، نگاش کن داره خارجکی حال می کنه .

دیروزاقا معلم تو کوه ،ازم عسک گرفت ، ببین چه خوشگل افتاده ؟!

چوب دستی چوپونیم رو پشت گردنم انداختم ،واسه .... اها ،اقا معلم گفت ژست بگیر !

علی اباد ما رو ببین ! به به !

مگه دیونه ام این طبیعت زیبا رو ول کنم ، اون اقاهه بود ، خوابیده بود ، یادتونه ؟ اقا شاهه از خستگی ، خوابیده بود ، اگه چیزهایی بنویسم ، خوشش نیاد ، منو می اندازه زندان ، اون وقت کی از این منظره و طبیعت زیبا لذت ببره .

به به !


+ نوشته شده در 01:31 توسط حسنک چوپان

نوشته شده در تاریخ جمعه 15 تیر 1386    | توسط: حسنک چوپان    | طبقه بندی: عمومی،     | نظرات()

بازگشت دوباره!

۷

خب، این وبلاگ ما هم دجار تحریم محریم شده بود، هر چه سعی می کردم ، خودم هم نمی تونستم،  ببینمش ، اما با راهنمایی اقا معلم و زحمت صاحبان عزیز سایت،  عاقبت موفق شدیم وبلاگ را بازسازی،بازیابی، بازپرداختی و خیلی بازهای دیگه بکنیم، در ضمن از قرار معلوم این امریکاییهای چشم ابی،  این بلا را سر وبلاگ ما و بسیاری از وبلاگ ها اورده بودند، حال من نمی دانم این نظریه درست است یا نه ، اما مدیر سایت اینجوری می گن ، که امریکاییهای چشم ابی، سایت را دچار مشکل کرده بودند ، البته مدیر سایت از سرور و دیتا و سنتر و اینا صحبت می کنن، اما مخ چوپانی ما ، از این کلمات قلمبه سلمبه علمی چیزی حالیش نیس.

به هر حال جای شکر داره که این حسنک چوپان بیچاره که خود من باشم بتونم ، در وبلاگم بنویسم.

فعلا می رم این گوسفندارو یه خورده اب بدم ، تا بعد...

نوشته شده در تاریخ جمعه 15 تیر 1386    | توسط: حسنک چوپان    | طبقه بندی: عمومی،     | نظرات()